|
مختصر سرگذشت
من در تاریخ
4/12/61 در شهرستان
مهاباد متولد شدم.
در دوران کودکی و نوجوانی
خاطرات چندان خوشایندی را از خانواده بخاطر ندارم. البته دوران نوجوانی ام پر از تجاربی بود که باعث شد دیدگاه خاصی نسبت به جهان درون
و پیرامون خود پیدا نمایم. پنجم ابتدایی بودم که اتفاقی حس کنجکاوی من
گل کرد و تمایل عجیبی به خواندن کتابهای شیمی مقطع دبیرستان برادرهایم،
در من شکوفا شد. پس از مدتی با وجود علاقه شدید و بی پولی و حمایت نه
بلکه موانع خانوادگی مجبور می شدم که پنهانی کتابهای مربوطه را بخوانم
و با استفاده از وسایل متفرقه به آزمایش بپردازم. مثلا من قبل از آنکه
بتوانم بالن آزمایشگاهی بخرم از شیشهی لامپهای معمولی (تنگستنی) که شبیه به بالن آزمایشگاهی است،
بجای آن استفاده می کردم و ... که در این مختصر نمی گنجد. و جریان این
آزمایشات که دربرگیرنده اتفاقات و ابتکارات بسیاری است. با آغاز دوران
مذهبی بودن من و بدلیل نبود پشتیبان و حمایت چند سال به طول انجامید و
در آنموقع از زمان متوقف شد.
دوره زندگی مذهب گرایی افراطی من
که حدود یکسال تداوم یافت و درست قبل از بلوغ جنسی مرا شامل می شود،
دوران خاصی بود که در نوع خود تجارب مهمی را به من بخشید. این دوره در
حالی شروع شد که سعی نمودم معانی قرآن را بخوانم و در مورد آنها فکر
کنم، و در این مسیر متوجه شدم بسیاری از مسائل مهم از طرف مبلغان ارائه
نشده و یا آنگونه که می بایست تفسیر و بیان نشده و چه بسا تفسیر بسیاری
از آیات قرآن بر اساس احادیثی صورت می پذیرد که صحت اعتبار آنها از نظر
نقلی و عقلی در حد پایینی است و ... . در هر صورت کسب اطلاعات در این
موارد نگرش مرا بکلی دگرگون ساخت و در این راستا به مرحله ای رسیدم که لذتها را بر
خود حرام کردم و خوراک من اگر مثلا پلو بود، دانه های برنج را دانه دانه می خوردم و در این رابطه بخاطر دارم
هنگامی که یکساعت قبل از نماز جماعت به مسجد می رفتم تا دو رکعت نماز
سنت بجا آورم و آنهم در حالی که یک جزء از سوره بقره را در آن می
خواندم و دو رکعت نیمساعت به طول می انجامید، روده هایم را احساس می کردم که بهم می پیچند و بعضی روزها پارچه ای
را محکم به دور کمر و شکمم می بستم تا صدای قاروقور روده هایم کمتر فضای مسجد را پر کند و دیگران را زیاد متوجه من
ننماید. آن روزها که حتی طالبان را کم کار می دانستم پس از دوبار فرار
از دست خانوادهی مذهبیام که به جایی رسیده بودند که علی رغم تمایل
مرا از قرآن و نماز خواندن منع می کردند و
بخاطر قرآن
خواندن
و ممانعت آنها،
برای اولین بار از خانه فرار کردم و به مسجدی پناه
بردم و شب هنگام با وساطت یکی از عمه هایم دوباره به منزل برگشتم. و پس از آن کم کم مذهبی بودن در من
کم رنگتر شد.
در دوران دبیرستان به علوم
فراروانشناسی علاقهی بسیاری پیدا کردم و از
(به اصطلاح) احضار روح گرفته تا هیپنوتیزم و ... مشغول فراگرفتن و
امتحان نمودن آنها می شدم. در اول دبیرستان معلم آزمایشگاه فیزیک را
(بنابر تمایل خودش) هیپنوتیزم می کردم و در جریان هیپنوتیزم شدنهایش
مسائل عجیب و غریب بسیاری اتفاق می افتاد که باورش برای خودم به عنوان
هیپنوتیزور مشکل بود چه رسد به دیگران. از جمله تواناییهایی که در
هیپنوتیزم شدن این فرد فعال می شد، قدرت فکر خوانی بود آنهم با درصد
خطای کمتر از یک درصد. به عنوان مثال من کلمه ای را در ذهن خود تکرار می کردم و او می توانست با وجود احتمال
یک در میلیون، فورا آنرا تشخیص بدهد و یا قیافهی اموات مرا که هرگز نشناخته بود، به درستی توصیف کند و ... .
کمابیش در این دوران بود که با
توجه به فشارهای خانوادگی با هر تلاشی که بود خودم را در جمع طلاب یکی
از روستاهای شهرستان پیرانشهر که روحانیش فامیل نزدیک ما بود، جای
دادم.نزدیک به یکسال در میان طلاب هم
به کسب تجارب عجیب و غریب خودم افزودم. در آن دوران من طلبه
ها را جمع می کردم که با هم یوگا و کانگ فو کار کنیم که بعد از مدتی
خسته شدند و کار را نیمه تمام رها کردند، ولی خودم همچنان به یوگا و
دیگر مسائل مورد علاقه ام ادامه می دادم. به یاد دارم هنگامی را که در
منزل با وجود مخالفت خانوادگی مجبور بودم شبها زیر پتو و با نور چراغ
قوه، آهسته و بی سر و صدا مطالعه کنم، ولی در آنجا بعضی اوقات تا سپیدهی صبح مشغول مطالعه می شدم.
در سال 1381 هجری شمسی (2002 میلادی) طرحی را با عنوان "تناسب وجود"
با تعدادی از اساتید مطرح نمودم. جناب آقای عبدالرحمن سپهری (استاد
دانشگاه در رشته روانشناسی بالینی) گفت مسائل مطرح شده را در هیچ کتابی
نخوانده و در هیچ جایی هم تاکنون نشنیده و اضافه نمود که می بایست
پشتیبانی برای طرحهای خود بیابم. آقای دکتر محمد طاهر عباسی راد (متخصص
برجسته مغز و اعصاب) نظراتم را حاصل خلاقیتی منحصر به فرد دانست و احتمال
داد که قرابت بیشتری با فیزیک داشته باشد و پیشنهاد نمود که با آقای دکتر
مسعود ناصری (تا جایی که بخاطر دارم متخصص فیزیک هسته
ای) ملاقاتی داشته باشم. آقای دکتر اوطمیشی (دارای فوق دکترای جامعه
شناسی از امریکا) هم طرح مرا دربرگیرنده نظراتی جالب دانست که نقاط مثبت و
منفی
ای در آن دیده می شود که لازم به توجه و کندوکاو است و همچنین گفت که
برای کار کردن روی این طرح می بایست برجسته ترین متخصصین دنیا گرد هم جمع
آیند و نیز به یک مرکز بزرگ بین المللی برای پژوهش در این مورد نیاز هست.
همچنین نظرات مرا بیشتر مربوط به فلسفه و جامعه شناسی دانست و پیشنهاد
نمود، در صورتی که بخواهم تحصیلاتم را ادامه دهم، بهتر است یکی از این دو
رشته و ترجیحا جامعه شناسی باشد.
من حدود سه سال را مشغول سیم کشی ساختمان شدم و بااینکه از این طریق
درآمدی کسب می نمودم، لیکن هرگز نتوانستم به آن علاقه مند شوم. حتی با وجود
اینکه سعی می کردم در مدارات الکتریکی ابتکار به خرج دهم.
در سال 1382 هجری شمسی (2003 میلادی)
برای اولین بار که خواستم هنر معرق کاری را بیاموزم، و با اینکه آنموقع
چنان ناآگاه بودم که حتی نمی دانستم من در واقع چه هنری را یاد می گیرم؛ در
اولین روز تمرین، استاد معرق کاری با تعجب به من نگاه می کرد و بعدش به من
گفت: تو قبلا در این زمینه کار کرده ای؟
در همان سال بود که به دوبلاژ فیلم اظهار علاقه مند شدم، به همین خاطر
پس از مراجعه به صدا و سیما، می بایست اول تست بازیگری را بگذرانم و بعد
بتوانم برای تست دوبلاژ اعلام آمادگی نمایم. موقع تست بازیگری همه متعجب
بودند و حتی فیلمبردار نمی توانست تشخیص بدهد بازی من کدام است و حالت عادی
من کدام... و در حین نمایش هنگامی که پرسشی را از خودم می پرسیدم،
فیلمبردار به اشتباه می خواست جواب سوالم را بدهد... . البته این را هم
اضافه نمایم که بعدا در دوبلاژ نتوانستم پاسخگو باشم و به من گفتند که در
این زمینه استعدادی ندارم. و در همان حال از من می
خواستند که مشغول بازیگری شوم که با توجه به عدم علاقه، از این کار امتناع
نمودم.
در سال 1383 هجری شمسی (2004 میلادی)
در دانشگاه مجازی علوم حدیث ثبت نام نمودم و مشغول خواندن دروس مربوطه شدم
که پس از حدود 2 ماه به دلیل بی علاقگی انصراف دادم.
از
سال 1381 هجری شمسی (2002 میلادی)
به اینترنت و طراحی وب سایت و ... علاقه مند شدم. در بهمن ماه سال 84
توانستم با کمک خانواده یک کامپیوتر تهیه کنم. ولی قبل از آن من سیم کشی می
کردم و در کافی نت می نشستم و بر روی طراحی وب سایت و برنامه نویسی تحت وب
کار می کردم و در کل بیشتر از کامپیوتر استفاده می کردم و کمتر از اینترنت
و تمامی درآمد سیم کشی را صرف آن می نمودم. و در حال حاضر هم علاقه ی
فراوانی به طراحی وب سایت و علوم مربوط به شبکه جهانی وب دارم و در حال
ادامه دادن تحصیلاتم در رشته مهندسی فناوری اطلاعات
(IT) می باشم.
در اینجا به مختصر سرگذشت خودم
پایان می دهم و در صورتی که روزی بفهمم خاطرات پر از رنج و تلخی و
دردم می تواند اندکی مایه
ی عبرت
و صبر دیگران باشد، آنرا به صورت کتابی منتشر خواهم نمود.
با تشکر و آرزوی موفقیت
در میان
طلاب فردی حضور داشت که 18 سال در طلبگی درجا زده بود. البته این طلبه
خوشبختانه آن موقع در اواخر تجارب خود بود و هم اکنون روحانی یکی از
روستاهای همان منطقه است. از این طلبه خاطرات عجیبی به یاد دارم. مثلا حمام
و توالت رفتن این فرد متاسفانه یکی از مهمترین تجاربش به شمار می رفت
(لااقل از دید من و دیگر طلبه ها)؛ شبی را به یاد دارم که همراه طلبه های
دیگر زمان ورود و خروجش را از توالت اندازه گرفتیم. باور کردنی نبود، دو
ساعت و ده دقیقه!؟ و یا در روزی دیگر هنگام اذان صبح به حمام رفت؛ آفتاب
طلوع کرد، صبح جای خودش را به ظهر داد و بیرون نیامد، ناچار نهارش را که می
بایست جای صبحانه را هم پر کند تقدیم نمودند که در حمام میل بفرماید، خلاصه
آخرش خسته و کوفته حدود ساعت 5 بعد الظهر از حمام به سلامتی برگشتند... .
|