|
در مورد جریانات عاشقی از ابتدا
(16/6/84) شمسی
تا اين لحظه
...
عصر روز پانزدهم
شهریور 1384 شمسی در حالیکه از منزل برادرم در اشنویه، به مهاباد برمی گشتم، از
ته قلب از خدا خواستم که فرد مورد نظرم را به من بنمایاند و
در
شانزدهم شهریور ماه سال 1384 شمسی با دختری تهرانی آشنا و به او علاقه
مند شدم. برای بار اول موضوع علاقه ام را از طریق تلفن با برادر بزرگش در
میان گذاشتم و گفتم که اگر اجازه بفرمایند مطالبی هست که برایتان مکتوب
نموده و ارسال نمایم. ایشان با وجود اینکه بار اول مرا تهدید نمود، ولی
بار دوم که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، شیوهی گفتگوی میان ما مثبت تر شد و
موافقت نمود که نامه را برایشان ارسال نمایم. (در
صورت لزوم متن نامه برای حاميان فاش می گردد.)
چند نامهی اول ساده
فرستاده شد. پس از آن نامه ها را همراه گل و کتاب می فرستادم. و در طول سه
ماه اول دهها بار گل و کتاب را ضمیمهی نامه هایم می نمودم. برای دو برادرش، پدرش، مادرش و خودش هدایایی می
فرستادم.
در اولین ماه گرد آشنایی من و محبوبم وب سایتی را برایش
راه اندازی نمودم.
(در
صورت لزوم وب سايت برای حاميان فاش می گردد.)
حدود یکماه و نیم از
این موضوع گذشته بود که شبی در حالی که برادر کوچکتر فحش می داد و من خاموش
مانده بودم، مادرش گوشی تلفن را از دستش گرفت و برای اولین بار توانستم با
مادرش حرف بزنم. مادرش در شروع عصبانی بود و به من گفت که نامه هایم را
پاره کرده و دور ریخته است، ولی من که برایم مهم نبود با بی خیالی به صحبت
های خودم ادامه دادم و تقاضا نمودم که به من اجازه بدهند جهت عرض معذرت و
رفع سوء تفاهم خدمتشان برسم و چنانکه در دیدار حضوری صلاح ندانستند که
موضوع ادامه پیدا کند، من دیگر پیگیر آن نشوم. و در واقع من کاملا صادقانه
از آنها تقاضا نمودم و در صورت عملی شدن این دیدار و منتفی گشتن آن، موضوع
از طرف من مطمئنا خاتمه یافته بود؛ ولی این خانواده با نبود درایت و عدم
آینده نگری تا کنون باعث ادامه دار شدن موضوع به صورتی بسیار منفی شدند که
در ماهها و شاید هفته های آینده
احتمال خون و خونریزی هم بدور از انتظار نخواهد بود.
پس از آن شب که در
خواست مورد نظر را با مادرش مطرح نمودم، به من گفت که راجع به آن فکر می
کند و در صورت رضایت تماس خواهد گرفت و در غیر اینصورت منتظر تماسش نمانم.
قابل ذکر است که در آن موقع با توجه به بی خبری خانوادهی خودم، شماره
موبایل یکی از اساتیدی را که نسبت به ایشان ارادت دارم و رابطه ای نزدیک و
دوستانه ای را هم با ایشان داشته ام (جناب آقای دکتر ...) را به مادر سعيده
دادم تا آقای دکتر با توجه به شناختهایی که از من دارد، در صورت لزوم
پاسخگوی آنها باشد.
به هر نوعی که بود مادر سعيده پس از چند روز با آقای دکتر تماس گرفت و درباره من
سؤالاتی نموده و در مورد نارضایتی خود هم چیزهایی گفته بود. در پی آن کتبا
نامهای نوشتم و در حالی که در آن موقع
هفتهها و ماهها بود پدر سعيده را پدر و مادرش را مادر خطاب می کردم، لیکن صریحا در
پاسخ به مسائل مطرح شده پیشنهادهایی را مکتوب نمودم و به دنبال آن مادر
سعيده
دوباره با آقای دکتر تماس گرفت و از ایشان تقاضا نمود که در روز بعد من هم
حضور داشته باشم و با هم دوباره صحبت نماییم. (در
صورت لزوم متن نامه برای حاميان فاش می گردد.)
روز بعد در آرامش بیشتری با مادرش حرف زدم. و در حالی که
دو سه ماه از آغاز ماجرا می گذشت، مادرش به من گفت که "سعیده (محبوبم) از
وقتی که شنیده تو می خواهی به تهران بیایی، نه خواب دارد نه خوراک، انگار
که مثلا چه کسی می خواهد بیاید ... ." و همچنین با چند بار درخواست از سوی
من، اجازه داد که به تهران بروم و پسرش (برادر سعيده) با ماشین دنبالم
بیاید و سپس با مادرش از نزدیک صحبت کنم و نیز شماره موبایلش را به من داد
و گفت که در صورت آماده شدن با ایشان تماس بگیرم. البته قرار شد که شوهرش (پدر
سعيده) بویی از این ماجرا نبرد و در صورتی که از ماجرا مطلع شود، من شخصا
مسئولیت همه چیز را به عهده بگیرم.
در ادامه این کسب اجازه از مادر محبوب برای دیدار حضوری،
بهتر دیدم که موضوع را با خانوادهی
خودم هم مطرح نمایم. در آنروزها عروسی یکی از پسر خاله هایم در اشنویه بود.
من و مادرم در حال رسیدن به اشنویه (در تاریخ 25/8/84) بودیم که موضوع را با او در میان
گذاشتم. مادرم چنان تعجب کرده بود که اصلا حرفهای مرا جدی نگرفت و باور
نکرد.
منزل برادر
بزرگم در اشنویه است. من و مادرم روز هنگام که همراه برادرم و زن داداشم در عروسی
بودیم. شب به منزل برادرم رفتم و مادرم سر صحبت را باز کرد و من هم موضوع
را مطرح نمودم. با برادرم تا ساعت 3 نیمه شب صحبت کردیم. در هر صورت برادرم
شدیدا مخالف بود.
پس از مراجعت به مهاباد، وسایلم را جمع کردم و در شبی به پدرم گفتم که
می خواهم روی پای خودم بايستم و مستقل زندگی کنم. پدرم مخالف بود. در ادامهی
همان بود که به خانوادهی محبوبم نامهای نوشتم مبنی بر اینکه من موضوع را
با خانوادهام مطرح نموده و در حال مستقل شدنم. (در
صورت لزوم متن نامه برای حاميان فاش می گردد.)
پس از آن در صحبتی تلفنی مادر
سعيده گفت که واقعیت موضوع را پس
از دریافت این نامه با همسرش (پدر محبوبم) در میان گذاشته و بهتر است شب
هنگام حدود ساعت 10 تماس بگیرم و با پدرش صحبت کنم ولی آن شب گوشی تلفن
برداشته نشد.
لازم به ذکر است که من کاری به این ندارم که قبلا پدرش واقعا
تا چه حد در جریان موضوع بود. مادر سعيده می گفت که همسرش فکر کرده من
(رئوف)، تهران سر
راه مدرسه عاشق دخترشان شدهام و این در حالی بود که قبلا به من گفته بود
که اتفاقی همسرش یکی از نامه های مرا دریافت نموده و محبوبم را کتک زده ...
همچنین بعدها پدر محبوبم در صحبت با آقای دکتر گفته بود هنگامی که همسرش
(مادر محبوبم) با من تلفنی صحبت می کرده، کنارش می نشسته و به حرفهای من گوش
می داده است. و این جدا از ضبط مکالمات تلفنی من از سوی ایشان بود. پس با
وجود این مطالب می توان گفت که بی خبری پدرش از ابتدا واقعیت نداشته و این
پدر با بی مسئولیتی هرچه تمام تر اعضای دیگر خانواده اش را فدا می نمود و
تا لحظه ای که مسئله را کاملا جدی نیافت مسئولیتی را بر عهده نگرفت. و
آنگونه که من فهمیدم می خواست از طریق همسرش اطلاعاتی را از من بدست آورد و
مسائل را تجزیه و تحلیل کند و در صورتی که لقمهی چرب و نرمی گیرشان
آمده باشد برای جواب مثبت ناز کند و اظهار بی اطلاعی قبلی و عدم رضایت
پیشین نماید و در شرایطی که مرا آنطور که انتظار ندارد نیابد، بعدا با
اظهار بی اطلاعی و خودسر بودن خانوادهاش سعی در منتفی نمودن همه چیز
نماید. و این همان کاری بود که عملی نمود ولی موفق به منتفی شدن آن نشد.
من از این خانواده می پرسم که اگر پدرش نامه ای را از
من دریافت کرده بود پس حتما آدرس فرستنده یعنی مهاباد را بر روی آن و در
داخل متن نامه مشاهده نموده بود، پس چطوری می بایست گمان برده باشد که من تهرانم و در
مسیر مدرسه عاشق دخترش شدهام؟ مسلما این خانواده مرا آنقدر احمق پنداشتند
و دست کم گرفتند که خود بازی بچگانه ای را طرح نمودند و با برنامه ای مسخره
و کودکانه گمان می بردند که میتوانند مرا از مسیر منحرف و بدر کنند.
... فردای آنروز با مادر سعيده دوباره تماس گرفتم و او به
من گفت که همسرش (پدر محبوبم) تمایلی ندارد که با من صحبت کند. و در ادامه
خواست که با خانوادهام صحبت کند و در طول چندین تماسی که من با ایشان
داشتم، این تمایل به صحبت با خانوادهی مرا بارها مطرح نمود ولی خانوادهی من
تمایلی به صحبت با ایشان نداشتند و سفارش کرده بودند که شماره تلفن منزل را
در اختیارشان قرار ندهم. در هر صورت به ایشان گفتم که امشب خانوادهام
را راضی می کنم که با شما تماس بگیرند.
آنروز دوباره هوای رفتن به اشنویه و منزل برادرم به سرم زد
و ظهر قبل از رفتن به مادرم گفتم که سعی می کنم برادرم با آنها تماس بگیرد
و یا خانوادهی سعيده با شما تماس
بگیرد و در صورتی که تماس گرفتند، برادرم (یکی از برادرهایم که در مهاباد
با ما زندگی میکند) نیز حتما با آنها صحبت کند.
شب هنگام در اشنویه (منزل برادرم) دوباره صحبت کردیم و
برادرم تلفنی با پدرم تماس گرفت. برادرم به پدرم می گفت که با این خانواده
تماس بگیر و صحبت کن، ولی پدرم عصبانی و مخالف بود. پس از ساعتی به برادرم
گفتم اگر می توانم از اینجا با خانوادهی سعيده تماس می گیرم، در غیر
اینصورت از بیرون با ایشان تماس گرفته و عرض معذرت نمایم. برادرم به من
اجازه نداد نه از منزل تماس بگیرم و نه در آنموقع شب از منزل بیرون بروم.
درهر صورت من ساعتی ناراحت ماندم و سپس دوباره با برادرم آشتی کردم.
ادامه مطلب ... |