|
اگر دو نفر قادر به عشق ورزی یکطرفه (نامشروط) نباشند، نمی توانند
واقعا به هم عشق بورزند و شکل گیری عشقی دو طرفه و طلوع یگانگی آنها،
تحقق نخواهد یافت. همان گونه که در مطالب پیشین هم اشاره شده است، عشق
مشروط میان دو نفر شاید مملو از لذت و خوشی ای باشد که تاکنون شاید
تجربه نکرده باشیم، لیکن صرف دلیل اینکه ما در حال تجربه
ی ارتباط بسیار خوب هستیم و گمان می کنیم که تجربه ای بالاتر از آن
چیزی که ما احساس می کنیم وجود ندارد؛ این نمی تواند گواهی بر وجود عشق
باشد.
شما
کودکی را در نظر بگیرید و حتی تا جایی که می توانید لحظاتی همچون یک
کودک باشید و خودتان را بجای او بگذارید. به حس ها و افکارتان به عنوان
یک کودک دقیق شوید... ما به عنوان یک کودک افکار ساده ای را در سرمان
می پرورانیم و گمان می کنیم که قبل از این کسی این فکرها را نداشته و
یا احساسهای زیبا و گاه ناخوشایندی را درون خود می یابیم. حسهای دل نشین
ما در صورت نفی به آسانی می تواند تغییر ماهیت دهد و از زیبایی به زشتی
بگراید و یا با بی توجهی و عدم پذیرش می تواند به راحتی در وجود ما
بمیرد و شادی و شور و شوقمان را به آرزویی دست نیافتنی بدل سازد. ما به
عنوان کودک، نمی توانیم و شاید گمان می کنیم بدون پذیرش از سوی دیگران
احساسهای زیبا و بلند پروازیهای ما ارزش این را ندارد که بخاطرش دیگران
را ناراحت نماییم و خود را نیز فدا کنیم.
نوابغ و
بزرگان عالم بر خلاف تصورات عمومی و یا مطالبی که در مورد آنها بیان می
شود، هیچ فرقی با دیگران نداشته و ندارند و مشابهت آنها این بوده و هست
که همانند هر انسان دیگری استعداد و شخصیت منحصر به فردی داشته و
دارند. اینها در کودکی برای احساس و بلند پروازیهای خود یک ذره بیشتر
از عموم ارزش قائل شده و می شوند (بخاطر حمایتهای نسبی اطرافیان و یا
مخالفت شدید اطرافیان که کودک را به جهتی سوق می دهد که همچون فردی در
قفس که می شورد و با کنجکاوی در پی آزادی خویش در مسیر بهره گیری از
استعداد و توانایی هایش گام برمی دارد و در نتیجه به تقویت و پرورش
اندیشه و احساس و تواناییهای خود همت می گمارد.)
دانشمندان، زنان و مردان برجسته، شاید مشابه همان حسها و بلند
پروازیهای کودکانه را در خود ببینند، اما یک فرق عمده در این میان وجود
دارد. عموم کودکان حاضر به نفی و طرد شدن از سوی دیگران نیستند، آنها
به ارزش حسها و اندیشه های خود که اگر رشد و پرورش یابند، مسیر رشد و
تعالی بشریت را عوض خواهد کرد، واقف نیستند. آنها خیال می کنند این
احساس و فکرها همین طور می آیند و می روند، بدون اینکه ارزش واقعی ای
داشته باشد (بر اساس شرطی شدن ها و با توجه به نظرات منفی و مأیوس
کننده ی اطرافیان).
نوابغ و
انسانهای موفق، برایشان مهم نیست از سوی دیگران پذیرفته می شوند یا نه،
این افراد با وجود اینکه در زمان حیات خویش کسی پی به ارزش و اعتبار
واقعی اندیشه و احساسهایشان نبرد، (همان گونه که بسیاری این گونه بوده
اند مخصوصا کسانی که صدها و بلکه هزاران سال جلوتر از اجتماع خود
اندیشیده اند)، لیکن آنها چون یقینا ارزش و اعتبار آنچه احساس می کنند،
در سر می پرورانند، می گویند و انجام می دهند را، درک نموده اند، نه
تنها انتظار پاداشی را ندارند، بلکه با تمام وجود آماده اند تا خود را
در راستای اهدافشان، فدا نمایند.
عشق هم دقیقا همین گونه است. مسئله بر سر این نیست که کودکانه عاشق می
شویم و آنچه ما نشان می دهیم عشق نیست. این اهمیت دارد که این عشق
کودکانه میان دو نفر باید رشد کند، پرورش یابد و حمایت گردد و یا می
بایست همچون عشق میان لیلی و مجنون آنقدر با موانع و مخالفت شدید
اطرافیان مواجه شود یا در راه رشد و پرورش و تعالی عشقمان با قدرت و
سرعت به پیش رویم، تا عشقی واقعی در ما طلوع کند و با درک ارزش و
اعتبار واقعی عشق، حاضر به فدا نمودن هستی و وجودمان در راه عشق گردیم.
آنگاه عشق ما دو طرفه و آرامش بخش می باشد. لحظه ای که هیچ کسی و هیچ
شرایطی (حتی مرگ) نمی تواند یگانگی عاشق و معشوق و آرامش عظیم میان
آنها را برهم زند.
(نیروی
عظیم انرژی هسته ای عشق واقعی، در برابر انرژی شعله ی کوچک عشق رشد
نیافته و عشق پرورش نیافته
ی کودکانه)
|