|
اگر از نظر طبیعی (و واقعی) به جهان بنگریم،
در کل کره ی زمین بجز مرزهایی که دریا و خشکی را از هم جدا می کنند، حد
و مرز دیگری همچون تقسیمات ملی - مذهبی ندارد. فرضا دو شهر، بر خلاف
تقسیمات ظاهری، دو جزء از یک منطقه اند و همان گونه که این دو شهر می
توانند تجزیه شده و به چندین شهر دیگر تقسیم گردند، به همان صورت هم می
توانند با هم تلفیق شده و یک شهر واحد را به وجود آورند.
کثرت تقسیمات،
مرز اجتماعی ما را مشخص می کند نه اختلاف و مرز واقعی و طبیعی را.
همچنین یکپارچگی واقعی و تبدیل چند شهر به یک شهر، نشانگر محو مرزهای
اجتماعی اذهان و گسترش مرزهای اجتماعی در راستای پذیرش مرزهای واقعی و
طبیعی است که باعث همبستگی، نزدیکی و یگانگی بیشتر ما می گردد.
همانند موضوع
مرزهای جغرافیایی که بر پایه ی نظام های اعتقادی، فکری و نژادی ما شکل
گرفته اند، ما بصورت فردی هم دارای مرزهای روحی، اعتقادی، فکری،
احساسی، جسمانی و محدوده ی متعلقاتمان می باشیم.
هنگامی که از نظر
روحی بتوانیم با فرد و یا افراد دیگری پیوند یافته و هماهنگ تر گردیم،
متعالی تر شده و آنگاه که افکارمان با اذهان دیگران مشارکت می نماید،
وسعت اندیشه می یابیم و لحظه ای که از نظر احساسی و عاطفی، مرز قلب و
وجودمان شکسته شود (عشق لیلی و مجنون یا فرهاد برای شیرین) و یا
آگاهانه این مرز را بشکنیم (عشق و انسان دوستی)، احساسات و عواطف ما
وسعت یافته و در راستای پذیرش یگانگی که باعث شکوفایی عشق نامشروط و
آزاد و نامحدود می گردد، بهشت یگانه ی وجود خود و دیگران را با تمام
وجود درک می نماییم. و در این شرایط درمی یابیم که عشاق با وجود احترام
به اعتقادات و قوانین مورد پذیرش اجتماع؛ تنها مرزی که محدوده ی
جغرافیایی آنها را مشخص می کند، قلبشان است که آنهم دربر گیرنده ی
محدوده ای است به پهنای کل کائنات.
|