|
یکی از تفکرات اشتباه ما این است که انتظار
داریم طرفین از نظر تحصیلات و مدرک تقریبا هم سطح باشند و سپس عاقلانه
است اگر عاشق هم شوند! البته معلوم نیست این ذهنیت بچه گانه از کجا
سرچشمه گرفته و چرا باید جزئی از اعتقادات ما ایرانیان به عنوان مردمی
با تمدن و فرهنگ باشد؟
آیا هرگز ندیده
ایم و نشنیده ایم که افرادی بوده و هستند که علی رغم تحصیلات بالا، از
درک و فهم پایینی برخوردارند و یا برخی دیگر با وجود سطح پایین تحصیلات
که حتی ممکن است به اصطلاح بی سواد هم باشند، از دانش و ادراک بسیار
بالایی بهره گیرند.
صرف وجود دانش
چندان اهمیتی ندارد. اینکه ما در مورد این چیز و آن چیز شناخت داشته
باشیم، تنها نیرویی است که لازم است در راه یگانگی و متمرکز نمودن وجود
و هستی مان جریان یابد.
در طول تاریخ آن
همه علم و دانش خلق و کشف شده اند که آدمی وجود خود و انعکاس دنیای
درونش را در جهان و کائنات، شناخته و از تواناییهایش در راه رشد و
تعالی و موفقیت خویش تا حد ممکن بیشتر و بهتر استفاده نماید.
عشق راهی میانبر
برای شناخت را بر روی ما می گشاید. عشق واقعی آدمی را در مرتبه ای از
ادراک قرار می دهد که تمامی علوم می خواهند کاملا کنترل شده به آن نقطه
ی اوج ادراک، برسند.
نهایت علوم، درک
عظمت وجود همدیگر است. کسی که می تواند واقعا عاشق انسانی همچون خود
باشد، بدین معنی است که مرز و محدوده ی علوم را درنوردیده و مقایسه
نمودن این انسان حتی با متفکرین و دانشمندان، عاقلانه نیست و در صورتی
که انتظار داشته باشیم کسی در آنسوی مرز علوم، به حصار علوم برگردد و
خود را محصور و عشق را بی ارزش بداند، این حماقتی است از سر جهل و ناشی
از برنامه ریزی نادرست ذهنی ما در محدوده ای از دانش و عقاید که مرز آن
چیزی جز یک سراب نیست. (در اینجا علم نفی نمی گردد. لااقل تا موقعی که
علم باعث نفی عشق نگردد. همچنین علوم زیست شناختی، روان شناسی و ...
فقط می توانند اثرات عشق را شناسایی کنند نه خود عشق را؛ و هورمونهایی
که ایجاد می شوند، معلول وجود عشقند نه علت پیدایش عشق)
|